
«خانه ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت میگذارم و برایت پست میکنم
ستاره ای کوچک در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم»1
غریب تر از تو در این قحط همدلی و همزبانی ها، منم که تصویر دریا هم از خاطرم رفته است. منم که از اندوه دیرسال جدایی، قطره قطره پیر می شوم. منم که مدام طنین گامهای کسی در گوشم میپیچد، بعد میبینم وهم است. خیال است. میبینم که هیچ مسافری، سکوت سنگفرش خیابان مه آلود را نمی شکند. هیچ ستاره ای شبیه زندگی نیست. که اصلاً زندگی یعنی چه؟ یعنی چه که جایی برای ترانه های دلتنگی ام ندارد؟ که انتهای تمام کوچه هایش به روی من بن بست است؟
که چقدر طول خواهد کشید که مرا هم از پشت ابرها صدا بزنند؟ که بروم، بروم تا سبز لرزان چشم های خدا، بروم تا آواز ملایک را از نزدیک بشنوم، و پیاله ای هم دست من بدهند از حوض ستاره؟ و بیایم تا حضور روشن دوست:
«که ابرها همیشه سر به پاش می نهند
کوه ها
به شانه هاش تکیه می دهند
آفتاب ها
در اول طلوع خود
به دست هاش بوسه می دهند»2
1: منوچهر آتشی
2: سید ضیاء قاسمی

این صبح، این نسیم، این سفره مهیا شده سبز، این من این تو
همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند... یکی شدند و یگانه
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم
اول فقط یک دل دل بود، یک هوای نشستن و گفتن
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن، هنوز باهم ساده
رفتیم، نشستیم، خواندیم و گریستیم
بعد یکصدا شدیم، هم آواز و هم بغض و هم گریه
همنفس برای همیشه با هم بودن
برای یک قدم زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته
برای یک خلوت دل خاص، برای یک دل سیر گریه کردن...
برای همسفر همیشه عشق...باران!
باری ای عشق، اکنون و اینجا هوای همیشه ات را نمیخواهم
نشانی خانه ات کجاست؟!
آغاز می کند
گیتار
گریستن را
وقتی که شکسته می شود حجاب پگاه
می گرید گیتار
راهی نیست
خاموش کردنش را
چه رنج آور است خاموشی
می گرید گیتار
و قطرات اشک
چون وزش باد و باران
و بر بلندای بارش برف
راهی نیست
خاموش کردنش را
می گرید گیتار
به یاد آنکه آماج تیر خواهد شد
در شامگاهی بی سحر
و نعش اولین پرنده
که بر شاخه مانده است
آه...
گیتار!
قلبم سوخته به زخم کاری پنج شمشیر

امشب شب تولد حضرت عیسی ست.
من که خیلی دوستش دارم. وقتی اسمش میاد آدم یاد عشق و محبت و بخشش میفته.
![]()
![]()
![]()
تولدش مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی اسیرم
***
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر بسویت
***
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
***
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
***
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
***
اگر ای آسمان، خواهم که یکدم
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر، که من مرغی اسیرم
***
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
«فروغ فرخزاد»
یلدای همه تونم مبارک.![]()
یلدای عزیزترینم مبارک![]()
چه لطیف است حس آغازی دوباره
و چه زیباست رسیدنی دوباره به روز زیبای آغاز تنفس
و چه اندازه عجیب است، روز ابتدای بودن
و چه اندازه شیرین است امروز
روز میلاد تو...
روزی که آغاز شدی!
تولدت مبارک![]()

من لبريز اسامی روشنِ آسمان بودم
که شبی آشنايانی گمنام
به ديدنم آمدند،
آشنايانِ گمنامی از خوابِ ملائک و می
با يکی دو نی دوات و دفتری از نور ...
آمدند، کنارِ حيرتِ بیدليلِ هميشه نشستند
شب را ورق زدند و دعا به دعا
از ديدگانِ گريانِ من سخن گفتند
گفتند تو برگزيدهی باران و بوسه بودهای
چرا بی چراغ
در شبِ اين همه گريه پير میشوی؟!
ما واژگانِ عجيب ديگری از دريا،
از عطرِ عشق و عبورِ نور نوشتهايم،
ما به خاطر تو
از انتهای سدر و ستاره آمدهايم،
از اين به بعد
تکليفِ بوسه و باران با ماست،
تولدِ بیسوالِ ترانههای تو با ماست،
ما به جای تو از عطرِ عشق و عبورِ نور خواهيم سرود،
و تو با ما از اسامیِ روشنِ آسمان خواهی گفت،
و ما دوباره ترا
به دورهی دورِ همان واژههای مکررِ خودت بازخواهيم برد.
باور اگر نمیکنی
اين دستخطِ آشنای خداوند است.
«سیدعلی صالحی»
سلام
دیدین بالاخره اومد و بلاگمو خوند. ![]()
اینم یه شعر از استاد محمد صالح اعلاء تقدیم به اونی که مثل هیچکس نیست:
تو شبستون چشات پاي پله هاي پلكت مچ مهتابو ميگيرم.
اون دمي كه گرگ و ميشه با يه شاخه گل شقايق پيش پاي تو ميميرم.
من شبو به خاطراتم وصله مي زنم ميدوزم.
من به هر رعد نگاهت گر ميگيرم و مي سوزم.
اگه روزو خواسته باشي شبو تا تهش مي نوشم.
ميزنم به آب و آتيش با خود خورشيد مي جوشم.
زخم خورشيدي تن رو با شب و شبنم مي بندم.
اگه مقتول تو باشم دم جون دادن مي خندم.